رضا قلى خان ( هدايت )
188
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
ابو العطاى كنجوى كفته شعر در فندق تو بود دكانش * صد كو ز دو مغز در دهانش جوز معرب كوز است بند امير بندى است در فارس معروف از بناهاى امير عضد الدّوله فنا خسرو ديلمى كه بر رود عظيم بسته است در برهان كويد مردى امير نام در زمان عضد الدوله اين بند را ساخت و بعضى كويند مردى مسافر امير نام بارادهء خود ساخت و پيداست كه اين قول سخيف است بندخت بضمّ اول و ثالث و سكون ثانى بمعنى چهرهو روى و آوردهاند بندر بفتح اول و ثالث بر وزن لنكر محلّى باشد كه قافله و تجّار بسيار بر آن صادر و وارد شوند و بيشتر آن بر لب درياها و رودهاى بزرك باشد چنان كه در فارس زياده از بيست بندر بر لب درياست و سابق بر اين كنكان محلّ ورود بار تجار بوده و در عهد صفويّه به حكم شاه عباس اول بندر عبّاسى ساخته و آباد شد و اكنون بندر بوشهر معمورتر از ساير بنادر است و اصل در آن بندر بضمّ با و فتح دال است كه باروبنه در آنجا نهند و اسكله كويند و اسكله تركى است و بمعنى معبر بحر آمده بندروغ با اول مفتوح بثانى زده و دال موقوف و راء مضموم بندى باشد كه در پيش آب به چوب و كل به بندند تا آب بزراعت روان شود حكيم رودكى كفته شعر آب كر چه كمترك نيرو كند * بند روغ ار سست باشد بفكند صاحب رشيدى كفته اين دو كلمه است كه صاحب جهانكيرى يك كلمه دانسته است بندروغ خوانده چه روغ بنديست كه پيش آب بندند تا آب بزراعت روان شود و اضافه بند با و اضافهء عام است بخاص نه آنكه يك كلمه است و آن را بندروغ و بندبرغ نيز خوانند بند شهريار بكسر ثالث نام نوائيست از موسيقى بندور بفتح اول بمعنى نفس منطبعهء فلكى كه قوت متخيّلهء فلكى باشد و بندوران جمع بندور است و بضم اول و ثالث ريسمانى كه بدان جوال و توبره و امثال آن دوزند بنديشه بر وزن و معنى انديشه است و بنديش امر بانديشه كردن است و باضافهء ياء او را بينديش كويند بنديمه بر وزن بشمينه كوى و بند كريبان را كويند و آن را بندمه و بندينه نيز كويند بنساله بضمّ اول بر وزن دنباله بمعنى سالخورده و كهن است بنشاخت بكسر اول و شين قرشت بالف كشيده به وزن بنواخت ماضى بنشاختن است يعنى نشاند و نشانيد و بنشاختن بمعنى نشانيدن باشد و بنشاست بمعنى بنشست باشد بنفشه كلى باشد معروف خوشبوى طبيعت آن سرد و تر و در تبرستان بسيار و خودروى و بنفشهء تبرى معروف حكيم فرّخى كفته شعر بنفشه زلف من آن آفتاب تركستان * همى بنفشه بديد آرد از دو لاله ستان كنون ز سنك بنفشه دهد عجب نبود * اكر بنفشه دمد زير عارض جانان هم او كفته شكسته زلف تو تازه بنفشه تبرى است * رخ و دو عارض تو تازه لاله و نسرين بنفشه زلفا كرد بنفشهزار مكرد * مكرد لالهرخا كرد لالهء رنكين حكيم منجيك ترمدى كفته شعر بنفشهء تبرى خيل خيل سر بر كرد * چو آتشى كه بكو كرد برد و اندود آن را بنوشه نيز كويند و بنفسج معرب آنست بنكان بكسر اول و كاف فارسى طاسى باشد كه بن آن را سوراخى كرده باشند براى پيمودن آب و قسمت هريك از شركاء و فنجان معرب آنست حكيم سنائى غزنوى كفته شعر در جهانى چه بايدت بودن * كه به پنكان توانش پيمودن مولوى معنوى بمعنى طشت كفته مه كرفت و خلق پنكان مىزنند رضى الدّين نيشابورى كنايه از آسمان كرده و نيلى بنكان كفته شعر حاصل از چشم عدوى تو و اشعار من است * جمله آبى كه درين نيلى پنكان ديدم حكيم ناصر خسرو علوى در صفت آسمان و ستارهاى تابنده در شب كفته شعر چيست اين كنبد كه كوئى پر كهر درياستى * يا هزاران شمع در پنكانى از ميناستى و بعضى بنكانى بخطا بنكاهى خواندهاند غافل كه اكر هزاران شمع را در بنكاهى يعنى منزلى كه جاى رخوت و لباس است روشن نمايند تمامت آن بنكاه سوخته خواهد شد و آن بباى فارسى نيز صحيح است و معرب آن فنجان است بنكاه بضم اول و كاف فارسى بر وزن كمراه مكان و جائى كه نقد و جنس در آنجا نهند و اين لغت در اصل بنكاه بوده يعنى جاى نهادن اسباب نقد و جنس در اين صورت بضم باء صحيح نخواهد بود بلكه بكسر اولى است چه بنه يعنى بكذار شيخ سعدى كفته شعر ز بنكاه حاتم يكى نيك مرد * طلب ده درم سنك فايند كرد و آن را بنكه نيز كويند بنكران بمعنى بكران است كه مرقوم شد و به ته ديك